فقط بچه شهرستانی ها


                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             27                                                                                          اردیبهشت                                                                        چه روزیه؟        

       

         الف: روز ملی شدن صنعت نفت ؟

         ب: نه

         الف:روز جهانی قدس 

         ب:نهههههههعصبانی

         الف: روز سوراخ شدن لایه ی اوزون ؟

         ب: نخیییییییر 

         الف: روزیه که قراره از ترشیدگی در بیای و تشکیل خانواده بدی؟        

        ب: ببند اون فکو تا خودم نبستم ، برو ادامه ی مطالب میفهمی.                                                                               





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٧ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
 

پرسیدم:
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...

نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر به طرز فکرش خندیدم !





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٥ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تو خوبی کن .. حتی اگر پاسخش جز بی مهری نباشد

تو ببخش ...... حتی اگر هیچ وقت آنکه بخشیدیش نداند

تو بخند ........ حتی انگاه که جز دید خشم به سویت نیست

تو نشکن ...... حتی اگر همیشه سنگ باشد شیشه دلت

سخت است اما شدنی , کافیست رنگ او را بگیریم

چرا که او خوبی میکند , هرچند تنها کارما بدیست

میبخشد گرچه ما نمیبینیم و فراموش میکنیم

میخندد حتی زمانی که با خشم و گله رو به سوی او میکنیم

نمیشکند گرچه همیشه غرورمان , گناهانمان حرمتش را میشکند

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۳ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.قلب

... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خدایااا بالاتر از بهشت هم داری ؟؟ برای زیر پای پدرم میخواھم.





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۸ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

استجابت دعا

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره‌ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک‌ترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواسته‌هایش می رسد.

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه‌ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.

هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.

بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.

با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:

چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد: نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم، دعاهای او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست.

آن صدا سرزنش کنان ادامه داد: تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی!

مرد پرسید: به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟

او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.






تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۸ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٧ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٧ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

و اما عشق ...

عشق پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر..

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.






تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد،کهکشان می مرد
درون سینه ام دل ناله می زد
بازکن ازپای زنجیرم ،که بگریزم
به دامانش بیاویزم


به اوبااشک وخون گویم،مرو . من بی تو می میرم

ولی......
ولی من درمیان های های گریه خندیدم
که توهرگزندانی،بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم

 


 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به گوش خــدا برسانید

آدم این حــوا سـ ـالهاست که رفـتـه است !

این حوای تنـها را برگرداند پیـش خودش

بهشـتش را نمیخواهم

به جهــنـمش هم راضی ام

هر جــایی باشد به جز این دنیا!

این دنیا زیادی بـوی آدم گرفـته است!!!

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٢ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته

فروغ فرخزاد                                     





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٩ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

گرچه بین من و تو فرسنگ ها فاصله است

گر بخواهی و بخواهد گلم این فاصله کم می شود

گرچه که قلبم تنگتر از هر تنگنا می شود

اما بدان بودن تو آرامش من می شود

هر شب که در رؤیا به سویت می دوم تنها

بینم سراب هست و دوباره می شوم تنها

تقویم من گویی ندایی می دهد هر بار

امروز هم دیگر گذشت اما ندیدی یار

جانان من بی جان شدم از عقل و از دل

من می شوم ما باتو ای تنها ترین دل

حق در پناهت ای گلم هرجا که هستی

 دانم که تو مانند من در یادم هستی

سراینده:F*





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۸ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٦ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تصاوبر کامل در ادامه مطلب...

 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٤ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

الو خدا؟ ... الو ... ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟



? پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ .. باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده

. بگو من میشنوم

... کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم

. هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

?? صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

دوستت داره . مگه باشه? فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا ... باهام حرف بزنه گریه میکنما; بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا

...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه نکنه میگم . مگه مگه شه آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من. میکنه چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم


زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار


زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

به این وبلاگ خوش اومدید امیدواریم لحظه های خوشی رو در اینجا سپری کنید.

نظر فراموش نشهنیشخند

راستی به این وبلاگ رای بدید اگر خوشتون اومده...قلب





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.