فقط بچه شهرستانی ها


ma

<p align="center"><p align="center"><a href="http://dokhtarasemani.persianblog.ir " target="_blank"><img border="0" src=" http:///images/szmly9jvfinkcjho1v0l.gif"  width="184" height="251" alt="ma"></a></p>

برای حمایت از ما کد لوگو رو در وبتون بگذارین ممنون





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳۱ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۳۱ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خداییش جالب نیست؟؟؟





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٩ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

پیش از اینها

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او

هر ستاره،پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقشِ روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش

سیل و طوفان، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او ، آفتاب

برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خـــــدا ، در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود ، اما در میان ما  نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم ، از خود ، از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند:این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

کج گشودی دست ، سنگت می کند

کج نهادی پای ، لنگت می کند

تا خطا کردی ، عذابت می کند

در میان آتش ، آبت می کند...

با همین قصه ، دلم مشغول بود

خواب هایم ، خواب دیو و غول بود

خوب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم بارانِ گُرزِ آتشین

محو می شد نعره هایم ، بی صدا

در طنین خنده ی خشمِ خدا...

نیّت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم ، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرســــــه

تلخ ،  مثل خنده ای بی حوصله

 سخت، مثل حلِّ صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرفِ فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه ، در یک روستا

خانه ای دیدم ، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر ، اینجا کجاست؟

گفت: اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد

 با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین

خانه اش این جاست؟ این جا ، در زمین؟

 گفت : آری، خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

 مثل قهرِ مهربانِ مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر ما با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهریِ او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آ ن خدا  مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

«پیش از این ها فکر می کردم خدا...»





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

ببینن من بافتمش با مدلای دیگه بر میگردم دوستان

بچه ها اگر همرا سایت بغبغو باشین میتونین الگوهای خیلی خوبی برای بافت این دستبندها رو ببینین.توی لینک هامون هست.

راستی ادامه مطلب رو از دست ندید چند تا الگو براتون گذاشتم





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٥ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

اگرآموزش بافت این دستبند رو میخواین به ادامه مطلب برین خیلی راحته من خودمم می بافمش و عکسشو میزارم تا ببینین

این دو تا از ساده ترین مدلاشه که بافتم مدلای دیگه رو هم میزارم تا ببینین





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٤ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

کارهای گذشتم....

ممنون میشم نظر بدین!





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۳ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به سلامتیه

اون پسری که
1000 تومن گذاشت رو میز

جلوی فروشنده

و گفت : برای روز پدر یک کمربند میخوام .

فروشنده گفت چه جنسی باشه ؟

پسر کوچولو گفت : فرقی نمیکنه فقط دردش کمتر باشه

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٧ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

 

 

*برای مشاهده ادامه عکسها به ادامه مراجعه کنید*

 

 





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٧ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٥ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودندبه من زنگ بزن و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری می کرد. باد به خورشید می گفت که من از تو قوی تر هستم، خورشید هم ادعا می کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم.
 
در این فکر بودند که دیدند مردی در حال عبور است و کت به تن داشت. باد گفت که من می توانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آن را بست و با دو دستش هم آن را محکم چسبید.

باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفتاوه: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهر خورشید بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرد. با تعجب به خورشید نگریستسوال، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پرعشق و محبت قلبکه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قوی تر است.از خود راضی

مثل خورشید باش عشق و محبت را بدون هیچ انتظاری به دیگران ببخش
نظرفراموش نشه
 
منبع:http://www.pandamoz.com




تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٥ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

«حسین پناهی»





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۱ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

سلام بعد از یه مدت که نبودمو مشهد بودم که بگم واسه همگی دعا کردم حالا اومدم با دو تا کار که البته یکیش ماله قبله مسافرتمون بوده و یکیشو امروز کشیدم.

عکس بالاییشم عکس بچگیای داداشمه

ببینین و مثل همیشه نظر بدین

از همراهیتون ممنون





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٦ | ٧:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.