شعر - فقط بچه شهرستانی ها


یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بـــخورد
نگــــاهی نکنم که دل کســـی بلرزد
خطـــــی ننویسم که آزار دهــــد کسی را
که تنــــها دل من ؛ دل نیســــت

 






تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٤ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

الا ای برف!

چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟

بر این دنیا که هر جایش

رد پا از خبیثی است

مبار ای برف!

تو روح آسمان همراه خود داری

تو پیوندی میان عشق و پروازی

تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی‏ها

تو که فصل سپیدی را سرآغازی

مبار ای برف!

 

_+*خسته ام*+_




تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،

خبر گمشده ای می جویی...

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت...

بارها انسان شد...

وبشر هیچ ندانست که بود..!

خود اوهم به یقین آگه نیست

چون نمی داند کیست...

چون ندانست کجاست...

 چون ندارد خبر از خود که خداست...

" قیصر امین پور"

«بازی روزگار»





تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٧ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خدایا سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی بیا دسته منو " ها " کن

خدایا سرده این پایین ، ببین دستامو میلرزه

دیگه  حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه

بگو گاهی که غمگینم از اون بالا تو میبینی

بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و  غمگینی

کسی اینا نمیبینه که دنیا زیره چشماته

یه عمره یادمون رفته زمین داره مکافاته

خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جا کن

نایت اسکین 





تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٤ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

دریا بهترین مکان است،

خود را رها می کنم در این طوفان خشمگین،

دلتنگی هایم را می سپارم به موج ها ،

تا ببرند به هرجا که می خواهند،

تا قلبم خالی شود از احساس،

تهی،

شکسته،

پوچ،

می روم به سوی آینده،

در آب های بی کران،

غرق می شوم،

آرام...

آرام...

آزاد می شوم،

از این زندان احساس،

از این دلتنگی های ناخواسته،

از این شادی مفرط انسان بودن،

خالی می کنم شانه هایم را،

از بار سنگین نفس کشیدن،

آزاد می شوم،

رها...

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

کـاش وَقـتهـ ـایِ تــَنهـ ـایی

یــِکی از تو سایـه مـ ـی اومَد و مـِثلِ پــِسَرخالــه میگــُفـت

نــ ـون بـــِگیرَم

نـَـ ـفت بـــِگیرَم

دِلــِ ـت گــِـرِفتِه

مَنــَـ ـــم مــیگــُــفتــَم اره

 بَعد فــَقــَط مینــِشَست کِنارَم و سکوت میکــَرد

 مَنــَ ــم مِثلِ کــُـــلاه قِرمِزی سَرَمو میزاشتـــَ ـــم رو زانوش

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی !
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممکن نیست ،
همیشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست...

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٥ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

بیهوده انتظار تو را دارم

دانم دگر تو بازنخواهی گشت

هر چند

 اینجا بهشت شاد خدایان است





تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٩ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()


به نام خدای عاشقا

روزگارم بد نیست غم کم میخورم

کم که نه هر روز کمکم میخورم

عشق از من دورو  پایم لنگ بود

غیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست که حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یک غزل آمدوحالم را گرفت

 مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم


 





تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٧ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

بی وفا باشی وفایت می کنند

با وفا باشی جفایت می کنند

مهربانی گرچه آئینی خوش است

مهربان باشی رهایت می کنند





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

سر به هوا نیستم

اما

همیشه چشم به آسمان دارم

حال عجیبیست

دیدن همان آسمانی که

شاید تو

دقایقی پیش

به آن می نگریستی

.





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٤ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
دَر چــــــای عشـــــق حَــــل شــــــد
معتـــــاد تــــــو شــــدَم …
حـــــالاکـــه گـــــاه و بی گــــــاه
خشخـــــاش می چینَــــد دلَــــم
دیگَــــر تَــــزریــق خیــــالَتــــ هَــم تسکیــــن نمی دَهَــــد
درد نبــــودنَتــــــ را آخَـــــر مَــــرا می کشَــــد
این خمــــاری “تــو”





ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٠ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

برگرد

 

ایسـتاده
در حـضور ِ خاطراتـی مبـهم  وُ دور
حوض ِدیــدار را
پر آب می کـــنم
در وسوسه ی چشم ِ باز ِ بیــداری هـا
هجوم ِ اندوه را
خـــواب می کنــــم
محض دلتنــــــگی ِ این دل و شمعــدانی ها
برگــرد
اینــروزها به ســختی
مــرگ را
جــواب می کنــــم


.

.

نیلوفر ثانی





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٠ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

بگذار در این همهمه آرام بمانم

با گوشۀ چشم تو در این دام بمانم

 
ذرات غباری شده ام تا بتوانم

در ردّ به جا ماندۀ هر گام بمانم

 
هر چند که در رفتن از این خانه مصرّم

تقدیر من این است سرانجام بمانم

 
ای کاش که خورشید نتابد، دو  سه روزی

در سایۀ بی حوصلگی خام بمانم


هر چند نهان ماندن اندوه محال است

کاری بکن ای عشق که گمنام بمانم ...!





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٩ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()


نام شعر : به باغ هم‌سفران

صدا کن مرا

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.


در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.


کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.


مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

شاعر:سهراب سپهری





تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٤ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

پیش از اینها

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او

هر ستاره،پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقشِ روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش

سیل و طوفان، نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او ، آفتاب

برق تیغ و خنجر او ، ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خـــــدا ، در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان ، دور از زمین

بود ، اما در میان ما  نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم ، از خود ، از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند:این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک ، دورت می کند

کج گشودی دست ، سنگت می کند

کج نهادی پای ، لنگت می کند

تا خطا کردی ، عذابت می کند

در میان آتش ، آبت می کند...

با همین قصه ، دلم مشغول بود

خواب هایم ، خواب دیو و غول بود

خوب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم بارانِ گُرزِ آتشین

محو می شد نعره هایم ، بی صدا

در طنین خنده ی خشمِ خدا...

نیّت من ، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم ، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرســــــه

تلخ ،  مثل خنده ای بی حوصله

 سخت، مثل حلِّ صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرفِ فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه ، در یک روستا

خانه ای دیدم ، خوب و آشنا

زود پرسیدم : پدر ، اینجا کجاست؟

گفت: اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی ، دست و رویی تازه کرد

 با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین

خانه اش این جاست؟ این جا ، در زمین؟

 گفت : آری، خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

 مثل قهرِ مهربانِ مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر ما با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهریِ او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی ، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آ ن خدا  مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

«پیش از این ها فکر می کردم خدا...»





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

    

 

 

امشب دلم خیلی گرفته ،خیلی ........

اونقدر که خواستم بنویسم...

از این دنیا ، از آدماش ،از بی وفایی ها از نامردی ها از کسی که یه روزی دوسشون داشتمو تازگیا ازشون متنفر شدم .

اونایی که بهشون اعتماد کردم اما ....

نه همیشه نامردی تو قصه ها نیس..

کاش یکی حرفامو درک کنه، کاش...

دلم بارونیه اما چشمام نه...

دوست دارم گریه کنم اما نمیتونم....

مگه میشه زهرا گریه کنه؟

آره شده من خیلی گریه کردم...

اما این بار گریه نمیکنم...


اینا رو برای شما مینویسم براشماها که خیلی دوستون دارم اولیش صمیمی ترین دوستمه ، بعدشم شماها که به وبلاگمون میاینو بهمون سر میزنید...

شماها که به قوله یکی از رفقا، دوستایه مجازی مایین اما درکمون میکنین...

به قوله داش مشتیا وجودتون طلا، مرامتون برف.....

نمیدونم من که تو عمرم به کسی نامردی نکردمو دله کسیو نشکوندم چرا همه باهام همین کارو میکنن....

دستتون درد نکنه دم شماهام گرم..... 

لااقل دل شکستنو خوب بلدین...

 

اگر ماه بودم به هر جا که بودم،سراغه تو را از خدا میگرفتم......

اگر سنگ بودم به هر جا که بودم،سره رهگذاره تو جا میگرفتم...

اگر ماه بودی _ به صد ناز  _ شاید ،شبی بر لبه بامه من مینشستی...

اگر سنگ بودی، به هر جا که بودم، مرا میشکستی، 

مرا میشکستی!!

 

    

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۸ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

 

 

باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،
بر دارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه
که همواره مرا می خواند.
کفشهایم کو؟*

 

* سهراب 






تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٧ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به گوش خــدا برسانید

آدم این حــوا سـ ـالهاست که رفـتـه است !

این حوای تنـها را برگرداند پیـش خودش

بهشـتش را نمیخواهم

به جهــنـمش هم راضی ام

هر جــایی باشد به جز این دنیا!

این دنیا زیادی بـوی آدم گرفـته است!!!

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٢ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته

فروغ فرخزاد                                     





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٦ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم


زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار


زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

به این وبلاگ خوش اومدید امیدواریم لحظه های خوشی رو در اینجا سپری کنید.

نظر فراموش نشهنیشخند

راستی به این وبلاگ رای بدید اگر خوشتون اومده...قلب





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

 باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 من همه محو تماشای نگاهت

 آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید

 تو به من گفتی : از این عشق حذر کن!

 لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ،آئینه عشق گذران است

 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 با تو گفتم :‌ "حذر از عشق؟     ندانم.

     سفر از پیش تو هرگز،نتوانم.          

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 چون کبوتر لب بام تو نشستم،

 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

 باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

 ماه بر عشق تو خندید،

 یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

 نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳۱ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

 

 

مرا ز یاد خواهی برد می دانم

 

  ومن از دیدگان  سرد تو یک روز می خوانم

                              سرود تلخ وغمگین خداحافظ

 

مرا از یاد خواهی برد

  و از یادم نخواهی رفت من این را خوب میدانم

                    که روزی هم مرا از خویش خواهی راند   

 

و قلبت را که روز ی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد،

                                            تو از یادم نخواهی رفت و

         چشمان تو هر شب آسمان تیره ی احساس من را نورمی پاشد ،با خاطراتت زنده خواهم بود

              چه غمگینم از این 

 

 

مرا از یاد خواهی برد می دانم

                                     و

         می دانی که از یادم نخواهی رفت





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()


دلتنـــــــــگ

کودکـــــیـــــــــــــم :

 


قهر میکردیم تا قیامت....

ولحظه ای بعد قیامت میشد.

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

عاقبت یکروز ما هم زین جهان پرمیکشیم

باده رفتن ز دنیا را همه سر میکشیم

بر کن و صد پاره کن این جامه کبر وریا

وقت رفتن ما همه یک جامه در بر میکشیم





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

غریبه
 
نمیدانم 
 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

و نمیدانم

چقدر شبیه من هست


  که تو دیگر مرا نمیشناسی!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خواستگاری خر

خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خر از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من به زیبائی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کناب خود گشائید وصال عقد ایشان را نمائید

دوشیزه خر خانم آیا رضائی به عقد این خر خوش تیپ در آیی

یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
من دلم می خواهد
 
 

ساعتی غرق درونم باشم!!


عاری از عاطفه ها…


تهی از موج و سراب…


دورتر از رفقا…


خالی از هرچه فراق!!


من نه عاشق هستم ؛


و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…


من دلم تنگ خودم گشته و بس…!

 

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم


اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم


هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام


منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام


تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی


من شکست داده راخودت برنده می کنی


نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم


بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم


رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها


همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

 

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی


به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

 

شعر از امیر ارجینی 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.