متن ادبی - فقط بچه شهرستانی ها


این اثرجدیدمه اما خب خیلی خوب درنیومد چون با اعصاب آروم نکشیدمشنیشخند

کسی نیســـــت

بیازندگــــــی را بدزدیم

آن وقت

میان دو دیـــــدار قسمت کنیم

بیا زودتـــــر چیزهارا ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنـــــد...

"سهراب سپهری"





تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 http://kocholo.org/img/images/gz4qz6kpdk5iheqy36y.jpg

 مـــَن تـــمـام عـمــرم را کــنارِ هــفـت ســـین نــشســتــه ام. . .

امــا عـــید نـدیــدم

ســین اول: سکـــوت

سیــــن دوم :ســایـه ی تنهــاییــم

سیــن سـوم : ساعــت بی حرکــت مـانــده بــه دیــوار اُتــاق

ســیـن چــهـارم : ســردیِ دسـتانـم

سـیــن پـنجـم: ســر درد هایِ تـکراری که مــُزمـِن شده اسـت

ســیــن شـشـم:
سـرخی چشــمــانِ همیشــه بــی خــوابــم

سـیـن هفــتم:ســَجده هایِ هــر شـبم رو بــه خــدا

و
قــرمــزیِ چشــمــانــم همــان مـاهـــی ِسـُرخـیسـت کــه زنـدگی میبخشـد بــه این سـفــره ی غــم زدهـــ . . . !

۩۞۩..::..خسته ام..::..۩۞۩





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٥ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد

خداحافظی دلیل

بحث

یادگاری

بوسه

نفرین

گریه

...

خداحافظی واژه نمی خواهد!

 

خداحافظی یعنی

در را باز کنی

و چنان کم شوی از این هیاهو

که شک کنند به چشم هایشان

به خاطره هایشان

به عقلشان

و سوال برشان دارد

که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟

یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

 

خداحافظی یعنی

زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری

و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن

در جیب هایت فرو کنی

و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز

 

خداحافظی

"خداحافظ" نمی خواهد!

مهدیه لطیفی

 

کلبه شعر





تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

الا ای برف!

چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟

بر این دنیا که هر جایش

رد پا از خبیثی است

مبار ای برف!

تو روح آسمان همراه خود داری

تو پیوندی میان عشق و پروازی

تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی‏ها

تو که فصل سپیدی را سرآغازی

مبار ای برف!

 

_+*خسته ام*+_




تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،

خبر گمشده ای می جویی...

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت...

بارها انسان شد...

وبشر هیچ ندانست که بود..!

خود اوهم به یقین آگه نیست

چون نمی داند کیست...

چون ندانست کجاست...

 چون ندارد خبر از خود که خداست...

" قیصر امین پور"

«بازی روزگار»





تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٧ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

باز همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود

(قیصر امین پور)

 

کلــــــبه شعر





تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
 

بعضـــی حــرفـــــارو نمیشــه گفت

بـــایـــد خـــورد! ولــــی بعضـــی حـرفــــــارو نــه میشــه گفت ، نــه میشــه خـورد!

میمـــونــــه ســــــر دل !

میشــــــــه دلتنگـــــــی... میشــــــــه بغـــــض... میشــــــــه سکـوتــــــ ...

میشــــــــه همـــــون وقتــی

کــــه خــودتـــــم نمـیدونــی چـــــه مـرگتـــــه !!

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٧ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

عزیزم تو همان شخصی هستی که گفتی من برای تو ساخته شدم

فقط متعلق به توام

خوشبختی تو زندگی من است و...

حالا من به خاطر تو نمیدانی که چه خیالها و افکرا هایی

برای جبران محبت هایت دارم

وهر روز فک میکنم بهترین ها رو برایت ارمغان بیاورم

آری تو همانی که بهترین ها لایق توست







تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٥ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

دوستم داری

 

گفتی نه

 

گفتم اگه بمیرم برام گریه میکنی

 

گفتی نه

 

بی اختیار سر پایین انداختم که برم

 

مرا در آغوش گرفتی گفتی

 

دوستت ندارم چون عاشقتم

 

برات گریه نمیکنم چون منم همراه تو خواهم مرد





تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

عجبــــ وفـــایـــی دآرد این دلتنگــــی…

تنهـــــاش که میـــذآریـــی میــری تو جمـــع و کلّی میگـــی و میخنــــدی…

بعد کـــه از همه جـــدآ شدی

از کـُنـــج تآریکـــی میآد بیرون

می ایستـــه بغـــل دستــتــــ …

دســتـــ گرمشـــو میذاره رو شونتــــ

بر میگـــرده در گوشــتـــ میگـــه:

خـــوبــی رفیـــق؟؟!!

بـــآزم خودمـــم و خـــودتــــ …





تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

دلخــــور ڪه میشَـوم , بغـض میــڪنم

می آیم پشـت صفحـه ی مانیتــورم

ڪامنـت مینویسـم ُ صورتڪ میگــذارم

صورتڪی ڪه میخنـددو پشتـش قایم میشــوم

ڪه فڪـــر ڪنی میخنــدمو بخنـــدی...

اشڪهایمـ میـــــــآیند و من مدام با صورتڪ مجازی ام میخندم ...

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٥ | ٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

اینجا سرزمین واژه های وارونه است :

جایی که گنج, " جنگ " می شود

درمان, "  نامرد " می شود

قهقه , " هق هق " می شود

اما دزد همان " دزد " است

... درد همان " درد "

و گرگ همان گرگ...

 





تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٤ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

از این میترسم
کــ دوستــــ ♥ داشتــن را
مثــل ِ مسواکــــ زدن بچــه هــا
  به "مـــن ” و ” تـــو ”  تـذکـــــر  بدهنــد .

 






تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خداوندا !

 

ما را ببخش......

 

بخاطر همه درهایی که زدیم

 

و هیچکدام خانه تو نبود ...

 

تو که آسمانی را میگریانی

 

تاگلی را بخندانی ....

 

ما را بخندان

بی آنکه کسی را بگریانی ....





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

کجایی؟!!!

توکه نیستی هَمه می خواهَند جای تو را پَر کنند!!

بیا!...
بِ هَمه بگو!!

تو تکرار شَدنی نیستی!!!

جای تو جز با خودت پر نِمیشود!!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
عاشق شو و گر نه کار جهان روزی سر آید
 

 امروز که تموم می شد لحظه ها را می شمرد تا فردا رسد ، آن لحظه های خوب

 در آغوش کشیدنها رسد لحظه ها که به فردا برسه لحظه دیدار دوباره، فرا

 میرسه آن لحظه ها که با هیچ لحظه دیگر نمیشد عوضش کرد ،

ثانیه ها را می شمرد تا فردا :وای...تا فردا چه جوری تحمل کنه با این دل بیقرارش

 چکار کنه   لحظه ها که فردا برسه با دیدنش این دل بیقرار هم آروم میگیره.

فردا رسید و آن یار باوفا ، وفا کرد و یه باره دیگه این سینه بیقرار و با آغوش

 خودش آروم کرد ، با حرفهای شیرین ، با لبخندهای شیرین این دل آروم کرد .

لحظه دیدار که به آخر آمد باز این دل بیقراری میکرد ، به آن یار گفت که ای با

 وفا من لحظه ها را تا فردا تحمل میکنم تا دوباره به دیدارم بیایی پس یادت نره که

 یه عاشق با یه دل بیقرار تا فردا چشم انتظار توست وفا یادت نره، آن یار وعده ی

وصال به فردا داد <<وعده ی وصال به فردا دهی میدانی هرکه امروز تو را دید

به فردا نرسد>>

آره یه عاشق تا فردا انتظاره چشماته.

لحظه ها به فردا رسیدن ، و لحظه انتظار:وای که چه لحظه های سختی بود برای

این عاشق بیقرار ، اما... این لحظه ها دیگه هیچ وقت تموم نشد ، هیچ وقت به

آخر نرسید ، آن عاشق حتی تا فردای آن فردا هم به انتظار نشست اما این بار آن

 یار بی وفا وفا نکرد و دل یه عاشق.......

بعد از اون مردم هر روز یه دیونه ای را می بینند که از طلوع خورشید تا نیمه

های شب زیر تک درخت عاشقی می نشست و خیره به جاده ای ، دائم با خود

زمزمه می کرد:او خواهد آمد

آری او خواهد آمد

او خواهد آمد

او...

 

 می خواهمت ای ساقی برخیز و شرابم ده

می خوانمت ای مطرب راهی ز ربابم ده

من شعله ی خاموشم من مستم و مدهوشم

 امشب به ندای دل مستانه جوابم ده

افسانه عقل و دین یکباره رها کردم

باکی نبود دیگر دیوانه خطابم ده

تا دل به بلا دادم از رنج و غم آزادم

خواهی تو امیدم باش خواهی عذابم ده





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

نایت اسکین

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد

 و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین

 درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

 سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب

 و شکستگی ندیده باشه.پیرمرد غمگین شد، گفت: عجله دارم و نیازی

 به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند."زنم

 در خانه سالمندان است. هر صبح آنجامی روم وصبحانه را با او می

خورم. نمی خواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر

 می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی

 را متوجه نخواهد شد!!! حتی مرا هم نمی شناسد!!! پرستار با حیرت

 گفت:وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای

 صرف صبحانه پیش او می روید؟؟؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی

 گفت: اما من که می دانم او چه کسی است♥

نایت اسکین

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
علی کوچولو !

ﻣﻌﻠﻢ علی کوچولو ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ علی کوچولو ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، علی کوچولو ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

علی کوچولو ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!

علی کوچولو ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﻮﺷﻪ ﻱ

ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ

ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ

ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،                                                             

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ

ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ علی کوچولو ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ

ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ





تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

دریا بهترین مکان است،

خود را رها می کنم در این طوفان خشمگین،

دلتنگی هایم را می سپارم به موج ها ،

تا ببرند به هرجا که می خواهند،

تا قلبم خالی شود از احساس،

تهی،

شکسته،

پوچ،

می روم به سوی آینده،

در آب های بی کران،

غرق می شوم،

آرام...

آرام...

آزاد می شوم،

از این زندان احساس،

از این دلتنگی های ناخواسته،

از این شادی مفرط انسان بودن،

خالی می کنم شانه هایم را،

از بار سنگین نفس کشیدن،

آزاد می شوم،

رها...

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی
وگاهی
آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی …

نایت اسکین





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به سلامتی هردوتاشون...

قند خونش بالاست ولی دلش همیشه برای ما شــــور میزند...
این دستانش را که نوازش میکنیم
باید ببوسیــــم...
داستانی دارد این دستـــان...
"مـــــــادر" را گویم...!
هیچ قهــــرمان ماراتنی به اندازه اش ندویده است!
دنبـــال نان برای مـــا...!!!
"پـــــــدر" را گویم...
پس به سلامتی هردوتاشون...





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

دنیای جالبی است...

یکی سیگار می کشد...

یکی ناز می کشد...

دیگری درد می کشد...

در این بین شاهکاری پیدا شده...

که دیوار می کشد...

کمر همت را بسته و دیوار می کشد...

بین من و تو...

بین تو و او...

بین انسان و انسان را دیوار می کشد...

خدایم گفت همگی یکسانید...

اما او دیوار می کشد...

وای بر من ساده...

وای بر توی پاک...

کجا دیوار می کشی...

مگر تمام چشمانت را با دیوار میشود بست...

باشد دیوار بکش...

اما من پشتش نمی مانم...

میان من و باور هایم دیوار بکش...

میان من و دوست داشتن...

میان من و انسانیت...

عظمت چشمانم دیوارت را خرد می کند...

پس تو خوش باش...

اما تو که استاد کشیدن هستی...

سیگار هم می کشی...

من می گویم آری...

ناز چطور؟ می کشی...

باز می گویم آری...

و اما درد...

درد می کشی...

این بار می گویم نه...

چون تو مرفینی...

درد را در وجودت کشته ای...

غافل از اینکه در آن غرق شده ای...

درد من حصار برکه نیست...

درد من زیستن با ماهیانی است...

که فکر دریا به ذهن شان خطور نکرده...

دیوارت را بکش...

خدا قوت...

اما من بیدارم...

خواب از سرم پریده...

و خواب دوستانم را هم می پرانم...

هرچه باشد دیوار را با هم شکستن آسان تر است...

هنوز دیوارت را می کشی...

باشد دیوار بکش...

اما من هر روز خندان ترم...

دوستانم هم مثل من...

می دانی چرا...

چون تو الگویمان شده ای...

دیوار کشیدن را یاد گرفته ایم...

وقتش رسیده رفیق...

اطراف را نگاهی بینداز...

تو ماندی و دیوار های کشیده ات...

خیلی تلخ است نه...

ما هم دور تو را دیوار کشیده ایم...

کاش زودتر می گفتی...

که دیوار کشیدن...

چه لذتی دارد...

همین...

منبع:همه چی از همه جا

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٤ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

سراغاز جنون


نگاشو ب چشات میدوزه
میدونی چی میخواد بگه
میدونی چی میخواد بشه
از اولش هم میدونستی
وحالا وقتش بود
تو دلت میگی چطور میتونه....
ولی بعد میگی از اولش هم هردو میدونستیم....
از اولش هم گفته بود....
با صداش ب خودت میای
سرتو بالا میگیری
ب چشماش نگاه میکنی و ی لبخند میزنی
ب صورتت لبخند میزنه و بی هیچ حرفی دستات رو ول میکنه و....
میره
اشک تو چشات جمع میشه و دونه دونه میریزه
ی ان تمام لحظات جلو چشات میاد
اخم میکنی ولبخند میزنی
میخندی و اشک میریزی
ولی یک دفعه وقتی مرور خاطرات تموم شد
وقتی رسیدی ب همون لحظه ک الان همونجایی
وقتی ب رفتنش و نگاه اخرش رسیدی
وقتی اخرین لبخندش جلوی چشات نقش میبنده
اونجا میشکنی
نه اشک نه لبخند هیچکدوم
از هیچکدوم خبری نیست
فقط گیج و مبهوت میشی
قلبت میلرزه سینه ات ب درد میاد
...
و بعد اشک و خنده با هم....
واین سراغاز جنونه بعد از رفتنش...
مرده ی متحرک ک میگن توئی....





تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٦ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
 
روزی می رسد که دهانم باز و دستانم فراخ است

به روی مردمی که دردناک است دیدنشان

دل را به دریا می زنم وآنقدر می گویم تا خالی شوم

خالی از دردهای کهنه درون سینه ام

همه ی دردهایم را درون سینه ام نهفته ام… همه را

هر روز یکی بر آن می افزایم

دیروز یک درد…

امروز دو درد…

فردا دردی دیگری …

و فرداهایی با دردی جدیدتر؛

روزی می رسد که آنقدر دهانم از حرف پر است که سیر هم نمی شوم

همه ی سال های عمرم فقط در دهانم جمعشان کردم

قورتشان نمی دهم  ولی هوایشان درون سینه ام متصاعد می شوند

مردم آن گونه که هستند نشان نمی دهند

به عبارتی توان آن را ندارند

من اما می خواهم که بگویم… که من اینم

من همینم که می بینید…

من همین گنجینه ی خاک خورده غمم،

 خفقان گرفتم؛

مرا بکشید ولی دهانم را نبندید، توانش را ندارید

بکشید وخاکم کنید ولی زنده به گورم نکنید…

حرام است زنده به گور کردن من




تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٥ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به سلامتیه

اون پسری که
1000 تومن گذاشت رو میز

جلوی فروشنده

و گفت : برای روز پدر یک کمربند میخوام .

فروشنده گفت چه جنسی باشه ؟

پسر کوچولو گفت : فرقی نمیکنه فقط دردش کمتر باشه

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱٧ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

«حسین پناهی»





تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۱ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

بهترین دوست..........

امروز صبح هنگامی که تو از خواب بیدار شدی من تو را دیدم وامیدوار بودم که با من صحبت کنی

اگرفقط چند کلمه باشد نظرم را بپرسی یا به خاطرچیزهایی که روز قبل برایت اتفاق افتاده بود تشکر کنی

اما من متوجه شدم که تو به شدت مشغول هستی تا لباس مناسبی پیدا کنی،آماده شوی وسرکار بروی

ومن همچنان امیدوار بودم..........

من آسمان را روشن کردم وزمین را باگلهای زیبا و صدای خوش پرندگان پرکردم تا شاید تو به من توجه کنی

اما......

هنگامی که به سر کار میرفتی تو را دیدم وبا شکیبایی تمام روز را صبر کردم،درراه برگشت متوجه خستگی

تو شدم و باران رحمت بر تو باراندم تا فشار وخستگی را از تو بگیرم.

من متوجه شدم که تو خسته ای ونیاز به آرامش داری پس آسمان روشن را تاریک کردم اما تو را در تاریکی

رها نکردم و آن را با نور کوچکی دگرگون کردم واقعا" زیبا بود اما تو مجذوب آن نشدی.

مشکلی نیست چون صبر من بیش از آن چیزی است که تو بتوانی تصور کنی چون من برای یک دعا هر روز صبر

می کنم،من دوست دارم که به تو نیز یاد بدهم که چگونه صبور باشی.

                                                                               دوستت:خدا


 





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٦ | ۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده .

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر .

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٤ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

باید فراموشت کنم 

چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم 
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم 
من می پذیرم رفته ای 
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی 
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 






تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٩ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

    

 

 

امشب دلم خیلی گرفته ،خیلی ........

اونقدر که خواستم بنویسم...

از این دنیا ، از آدماش ،از بی وفایی ها از نامردی ها از کسی که یه روزی دوسشون داشتمو تازگیا ازشون متنفر شدم .

اونایی که بهشون اعتماد کردم اما ....

نه همیشه نامردی تو قصه ها نیس..

کاش یکی حرفامو درک کنه، کاش...

دلم بارونیه اما چشمام نه...

دوست دارم گریه کنم اما نمیتونم....

مگه میشه زهرا گریه کنه؟

آره شده من خیلی گریه کردم...

اما این بار گریه نمیکنم...


اینا رو برای شما مینویسم براشماها که خیلی دوستون دارم اولیش صمیمی ترین دوستمه ، بعدشم شماها که به وبلاگمون میاینو بهمون سر میزنید...

شماها که به قوله یکی از رفقا، دوستایه مجازی مایین اما درکمون میکنین...

به قوله داش مشتیا وجودتون طلا، مرامتون برف.....

نمیدونم من که تو عمرم به کسی نامردی نکردمو دله کسیو نشکوندم چرا همه باهام همین کارو میکنن....

دستتون درد نکنه دم شماهام گرم..... 

لااقل دل شکستنو خوب بلدین...

 

اگر ماه بودم به هر جا که بودم،سراغه تو را از خدا میگرفتم......

اگر سنگ بودم به هر جا که بودم،سره رهگذاره تو جا میگرفتم...

اگر ماه بودی _ به صد ناز  _ شاید ،شبی بر لبه بامه من مینشستی...

اگر سنگ بودی، به هر جا که بودم، مرا میشکستی، 

مرا میشکستی!!

 

    

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()



یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها

سرشار می کنــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد

یک پنجره برای من کافیــســـت





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۸ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته






تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٤ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

خدایا کفر نمی‌گویم، 

پریشانم، 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 

خداوندا! 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای ‌تکه نانی 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ 

و شب آهسته و خسته 

تهی‌ دست و زبان بسته 

به سوی ‌خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی 

نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه‌ی‌ قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف‌تر 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی 

نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر روزی‌ بشر گردی‌ 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. 

خداوندا تو مسئولی. 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 

در این دنیا چه دشوار است، 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()



من یک زنم.. بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ... تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد .. روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ؛ ارزان نمی فروشمش .. دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ..بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش.....


 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٠ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()





وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم.(F*)





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۸ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()


من مثل آن مسجد بین راهی تنهایم...

هرکس می آید میشکند...

هم نمازش را هم دلم را.....

 

 

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٥ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

امشب ؛ از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی

صاحبخانه برای استقبال می آید

با طبقی از آرزوهایی کــه می خواهی

پس از بزرگ ، چیزهای کوچک نخواهیم . . .

.

.

.

ایستاده ام برای دیدن شاخه های الماس آرزوهایت

سبدی که خدا امشب به تو هدیه می دهد

مرا هم به خدایت نشان بده . . .

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()


گفت:میخوام برات یه یادگاری بنویسم.گفتم:کجا؟؟؟

گفت:رو قلبت.گفتم:مگه میتونی؟؟؟

گفت:آره سخت نیست آسونه.گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

یه خنجر برداشت.گفتم:این چیه؟؟؟

گفت:هییییییییییییییییییسسسسس

ساکت شدم.گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی؟؟؟

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت:دوست دارم دیونه

اون رفته.خیلی وقته. کجا؟ نمیدونم.

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری ته قلبم مونده

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
 

پرسیدم:
چرا گریه می کنی ؟
گفت :
دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .
گفتم:
ولی زندگی برا من قشنگه ،
سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،
دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،
از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،
دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟
ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .
نفس عمیقی کشید و گفت :
اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،
خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،
درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،
باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،
زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...

نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .
و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...
و در آخر به طرز فکرش خندیدم !





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٥ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تو خوبی کن .. حتی اگر پاسخش جز بی مهری نباشد

تو ببخش ...... حتی اگر هیچ وقت آنکه بخشیدیش نداند

تو بخند ........ حتی انگاه که جز دید خشم به سویت نیست

تو نشکن ...... حتی اگر همیشه سنگ باشد شیشه دلت

سخت است اما شدنی , کافیست رنگ او را بگیریم

چرا که او خوبی میکند , هرچند تنها کارما بدیست

میبخشد گرچه ما نمیبینیم و فراموش میکنیم

میخندد حتی زمانی که با خشم و گله رو به سوی او میکنیم

نمیشکند گرچه همیشه غرورمان , گناهانمان حرمتش را میشکند

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۳ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

خدایااا بالاتر از بهشت هم داری ؟؟ برای زیر پای پدرم میخواھم.





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۸ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

استجابت دعا

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره‌ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک‌ترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواسته‌هایش می رسد.

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه‌ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.

هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.

بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.

با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید:

چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد: نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم، دعاهای او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست.

آن صدا سرزنش کنان ادامه داد: تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی!

مرد پرسید: به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟

او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.






تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۸ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

و اما عشق ...

عشق پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر..

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.






تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تو را راندم
ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد
جهان تاریک می شد،کهکشان می مرد
درون سینه ام دل ناله می زد
بازکن ازپای زنجیرم ،که بگریزم
به دامانش بیاویزم


به اوبااشک وخون گویم،مرو . من بی تو می میرم

ولی......
ولی من درمیان های های گریه خندیدم
که توهرگزندانی،بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم

 


 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به گوش خــدا برسانید

آدم این حــوا سـ ـالهاست که رفـتـه است !

این حوای تنـها را برگرداند پیـش خودش

بهشـتش را نمیخواهم

به جهــنـمش هم راضی ام

هر جــایی باشد به جز این دنیا!

این دنیا زیادی بـوی آدم گرفـته است!!!

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٢ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

الو خدا؟ ... الو ... ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟



? پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ .. باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده

. بگو من میشنوم

... کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم

. هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

?? صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

دوستت داره . مگه باشه? فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا ... باهام حرف بزنه گریه میکنما; بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا

...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه نکنه میگم . مگه مگه شه آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من. میکنه چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

 





تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

من از خدا خواستم

به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی

قرار داد تا نیرومند شوم.

من از خدا خواستم

به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسایلی

گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم

به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد

تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم

به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد

تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم

به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد

تا به آنها محبت کنم.

من از خدا خواستم

به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد

تا از آنها بهره ببرم.

من هیچ کدام از چیزهایی را که

از خدا خواستم، دریافت نکردم

ولی به همه چیزهایی

که نیاز داشتم، رسیدم.

 

 

 
منبع: عشق بدون قید و شرط




تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳۱ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

 باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 من همه محو تماشای نگاهت

 آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید

 تو به من گفتی : از این عشق حذر کن!

 لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ،آئینه عشق گذران است

 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 با تو گفتم :‌ "حذر از عشق؟     ندانم.

     سفر از پیش تو هرگز،نتوانم.          

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 چون کبوتر لب بام تو نشستم،

 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

 باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

 ماه بر عشق تو خندید،

 یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم

 رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

 نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳۱ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

 

 

مرا ز یاد خواهی برد می دانم

 

  ومن از دیدگان  سرد تو یک روز می خوانم

                              سرود تلخ وغمگین خداحافظ

 

مرا از یاد خواهی برد

  و از یادم نخواهی رفت من این را خوب میدانم

                    که روزی هم مرا از خویش خواهی راند   

 

و قلبت را که روز ی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد،

                                            تو از یادم نخواهی رفت و

         چشمان تو هر شب آسمان تیره ی احساس من را نورمی پاشد ،با خاطراتت زنده خواهم بود

              چه غمگینم از این 

 

 

مرا از یاد خواهی برد می دانم

                                     و

         می دانی که از یادم نخواهی رفت





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()


دلتنـــــــــگ

کودکـــــیـــــــــــــم :

 


قهر میکردیم تا قیامت....

ولحظه ای بعد قیامت میشد.

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

غریبه
 
نمیدانم 
 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

و نمیدانم

چقدر شبیه من هست


  که تو دیگر مرا نمیشناسی!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

چرا نمی گویند که آن کشیده سر از شرق -

آن بلند اندام سیاه جامه به تن،

دلبرِ دلیر ز شاهراه کدامین دیار می آید

و نور صبح طراوت بر این شب تاریک چه وقت می تابد؟

در انتظار امیدم،

در انتظار امید طلوع پاک فلق راچه وقت

آیا من به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
بغض هایتـــــــ را

           نگه دار!!

          گاهی سبکـــــــ نشوی،

           سنـگین تری
 
 
  
 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
خدایا...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
 
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟

ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟

پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟
 
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ...؟

ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ . . .؟
 
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟

ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟
 
جان من ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﻢ ! ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻼً ؟؟ 
 
 




تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به نام خداوند ویروس گارد

کنون رزم Virus و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی Disk داد بگفتا به رستم که ای نیکزاد
در این Disk باشد یکی فایل ناب که بگرفتم از Site افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار که من گشنه نون سنگک بیار
جوابش چنین داد خندان طرف که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال می کن بدین Disk, هان! که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش شتابان به سوی رایانه اش
چو آمد به نزد Mini Tower اش بزد ضربه بر دکمه ی Pawerاش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت مر آن Disk را در Drive اش گذاشت
نکرد هیچ صبرو نداد هیچ لفت یکی List از Root دیسکت گرفت
درآن Diskدیدش یکی File بود بزد Enter آنجا و اجرا نمود
کزان یکDemo شد پس از آن عیان ابا فیلم و موزیک و شرح و بیان
به ناگه چنان سیستمش کرد Hang که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره Reset نمود همی کرد Hang و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وز آن Disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش یکی دیسک Bootable آورد به پیش
یکیToolkit اندر آنDisk بود بر آورد آن را و اجرا نمود
همی گشت Hard,Toolkit اندرش چو کودک که گردد پی مادرش
به ناگه یکی رمز Virus یافت پی حذف امضای ایشان شتافت
چو Virus را نیک بشناختش مر از Boot Sictor برانداختش
یکی ضربه زد بر سرش Toolkit که هر Byte آن گشت هشتاد Bit
به خاک اندر افکند Virus را تهمتن به رایانه زد بوس را
چنین گفت تهمینه با شوهرش که این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مکن ز رایانه اما تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پرر نگیرد دگر Disk از اسفندیار






تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

روزگار بهتری از راه می رسد

کسی نگفته است که زندگی کار ساده ایست،گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.

اما با تمام فراز و فرودهایش، زندگی ...از ما انسانی بهتر و نیرومند تر می سازد.

حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم.

به یاد آر ...

که در آزردگی، رنج از خود دور داری،و در دلتنگی، بگذاری اشکهایت جاری شوند،

و در خشم خود را رها سازی،و در ناکامی بر خود چیره شوی،تا می توانی یار خود باش.

می توانی بهترین دوست خود باشی،اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن!

می کوشم، بدانم چه وقت باید در کنارت باشم.اما گاه ممکن نیست، پس خبرم کن.

عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم.و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است که به ما ارزانی شده.

من اینجایم هر زمان و همیشه،تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم ای دوست خوبم(z)

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

   

   چرا نگرانی؟

فقط 2 چیز وجود دارد که نگرانش باشی ؛ اینکه سالم هستی یا مریض شده ای اگر سالم هستی، دیگر چیزی نمانده که نگرانش باشی، اما اگر مریض هستی فقط دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی اینکه بالاخره خوب می شوی یا  می میری،

اگر خوب شدی که دیگر چیزی برای نگرانی نیست اما اگر بمیری فقط دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی اینکه به بهشت بروی یا به جهنم، اگر به بهشت می روی چیزی برای نگرانی وجود ندارد ولی اگر به جهنم بروی آنقدر مشغول احوال پرسی با دوستان قدیمی خواهی بود که دیگر فرصتی برای نگرانی نداری پس چرا نگرانی؟





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
من دلم می خواهد
 
 

ساعتی غرق درونم باشم!!


عاری از عاطفه ها…


تهی از موج و سراب…


دورتر از رفقا…


خالی از هرچه فراق!!


من نه عاشق هستم ؛


و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…


من دلم تنگ خودم گشته و بس…!

 

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

 

پروانه‌ها را می‌شناسیم. زیاد نمی‌بینیمشان، ولی با دیدنشان دلمان تازه می‌شود. زندگی را بهتر می‌شناسیم وقتی که به زندگی پرظرافت و پرطراوت پروانه‌ها خیره می‌شویم. آنگاه که باور کنیم در پس بالهای ظریف و نحیف این مخلوقات، احساسی پرعاطفه و تلاشی مداوم جریان دارد، پروانه‌ها را از خود نمی‌رانیم. وقتی بپذیریم انگار خلق شده‌اند تا ما را به خود بیاورند و آمده‌اند تا شیرینی زندگی را به ما یادآوری کنند، با پروانه‌ها یار می‌شویم.
اما از همه بالاتر، وقتی که پروانه‌ای را می‌بینیم که با همان بالهای ظریف، با دشوارترین طوفان حادثه نبرد می‌کند تا خود را به گلخانه اندیشه و عاطفه برساند، به حالشان غبطه می‌خوریم و تازه احساس می‌کنیم که چقدر کم طاقتیم!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تا زمانی که با ناتوانی خداحافظی نکنیم او نیز مارار رها نخواهد کرد.

ما قدرت جنگیدن با سرنوشت را نداریم ولی توانایی تغییر دادن آن را داریم.

زمانی که برای تغییر دادن روند زندگی خود تصمیمی قاطعانه می گیریم، ابزارهای لازم خود به خود از راه می رسند.

اگر خود را در برابر ویروس افکار مخرب واکسینه کنیم از گزند آسیب ها در امان می مانیم.

خوب است که هر چند یکبار به خانه ی ذهن خود سری بزنیم و با خانه تکانی، افکار مزاحم را از آن بیرون بریزیم.

گمان نکنیم خوشبختی به معنای بدست آوردن چیزهایی سات که«نداریم» بلکه خوشبختی شناختن و قدردانی کردن از چیزهایی است که داریم.





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود،

اگرشکستن قلب و غرور صدا داشت،عاشقان سکوت شب را ویران می کردند،

اگر به راستی خواستن نوانستن بود محال نبود وصال!و عاشقان همیشه خواهانند؛همیشه می توانستند تنها نباشند،

اگر گناه را وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی.......ومن شاید؛ کمر شکسته ترین بودم،

اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لبهایمان سخن نمی گقتند و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم،

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم؛با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان 24 زندان حبس نمی کردیم،

اگر خواب حقیقت داشت همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنچ نبود ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند،

اگر همه ثروت داشتند؛ دلها سکه هارا بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر در میان خیابان خواب گندم را نمیدید تا دیگران از سر جوانمردی سکه هاشان رانثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد اگر همه ثروت داشتند،

اگر مرگ نبود همه کافر بودند وزندگی بی ارزش ترین کالا بود؛ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید............نبود!





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند .

معنی کور شدن را گره ها میفهمند.

سخت است بالا بروی ساده بیایی پایین.

قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند.

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن .

چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند.....





تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۱ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

اگر که مشت مشت بی کرانگی از آسمان های آبی برپائی

اگر که آغوش آغوش آزادی را از دریاهای آبی فراهم آری

اگر که جام جام مستی پرکنی از رویاهای آبی

اگر که دسته دسته خوشبختی از گل های آبی برچینی

اگر که بقچه بقچه خاطره یادآری از گذشته های آبی

اگر که اقیانوس اقیانوس تپش به روی از بوسه های آبی

بازهم عطش آبی، در اعماق قلب رنجه ات، پرسه خواهد زد.

قلب





تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

به جرم اینکه دلم اه است و اهن نیست 

کسی جزء تو در این روزگار با من نیست 

خوش امدی ........ 

بشین افتاب دم کردم 

که چای، دغدغه عاشقانه من نیست





تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
  • توی دهنم میگذارم و دندانهایم را رویش فرو میدهم.... مقاومت میکند اما خیلی زودتر از چیزی که فکرش را هم بکند میشکند ،له میشود ...... و تمام دهانم پر میشود از ترشی خونش .
  • این منم ؛همان گوجه سبز ترش که روزگار دندانهایش را روی سرم فرو می آورد و من آخ نمیگویم و از درون له میشوم .بی آنکه کسی از ترشی آه ام لذت ببرد و من با طعم گس دلتنگی هایم بر زمین می افتم ،انگار او تشنه است ،تشنه ی ذره ذره بدن من .... من خودم را رها می کنم ، خودم را میسپارم به دستان خاک و آفتاب .....شاید این درخت بالای سرم روزی از خون من به بار نشیند. سکوت میکنم باز هم ....




تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()

تنها

کسی ست که عاشق نیست 

تنها

کسی ست که با یک نگاه سبز راه به دریا نمیبرد

تنها

کسی ست که شبها یک دم کنار پنجره انتظار ننشسته است 

تنها

کسی ست که گوش دلش را بر نغمه های ابی باران نیمه شب بسته است 

اما من ........ 

هرگز تنها نبوده ام .......





تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : z&f.star | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.